تبليغاتX
استیلا

استیلا

گفتگوی شعری

برای ابرها

 

سرشو به عقب کشید تا آخرین حد، سطح لبهاش بالاتر آمده بود؛ در مقابل سطح دریا. از جریان باد می شد فهمید احساس کرد نم لبهاش به ابرها می رسد با باد از هم بازتر می شدند ملکولهای آب از سطح مویرگها دزدیده می شدند استخوان حنجره اش به پوست گلویش فشار می آورد می خواست برند بیرون دلش می خواست حرف بزند اما استخوان حنجره اش داشت می آمد بیرون باد از دهان نیمه بازش  به داخل می خزید ارتفاع زیاد می توانست به آنها کمک کند برای اینکه نم لب های او به ابرها برسد از اینکه روزی گفته بود من بوسه های خیست را دوست دارم خجالت می کشید شاید از ابرها. جای بوسه هایش همیشه داغ بود احساس کرد سوخت لبهاش خشک شده بود زبانش به سقف دهانش چسبیده بود خورشید ابرها را کنار زده بود. این ارتفاع می توانست به هر دوی آنها کمک کند به خاطر اینکه روزی همدیگر را بوسیده بودند حرفهای خارق العاده زده بودند مگر او نگفته بود من برات میمیرم حالا این ارتفاع می توانست به همه آن حرفها، به هر دوی آنها کمک کند و به اینکه ثابت کند یک نفر برای چند نفر نمی تواند بمیرد او باید برای من بمیرد این ارتفاع کمک می کند به اینکه تمام ان بوسه های خنک برای دو نفر تقسیم نشود دوباره سوخت. کفش ها آن جا بودند کفشهای کتانی آبی. ته دلش ریخت. دلش تنگ شد برای آن خنکی و گرما.صداش بدجوری اونو از جا پروند:

     -   هی!

-         اون پایین چیکار می کنی؟

-         می خوام برقصم. برای ابرها.

                                                                                    مطهره محمودی

 

 

 

 


 

ماموت برای ماندن است وقتی می میری بهتر می مانی نه اینکه مومیایی تو نجات می دهد

تو که نمی مانی

آن کسی می ماند که ماموت تو باشد

دست ها برای گرسنه ماندن

برای بزرگ داشت تن های باکره

مگر چه کسی نجات می دهد

ابرها برای بالاروی

برای صعود از شرط بکارت

تو از تمام معاشقه های مسکونی بازمی گردی

و این شرط بکارت است

پاس داشت،برای ارتقاء امرانحام پذیر

سیطره ی قانون های بخش پذیر

همان ابرها

پنداشت منشعب

پیشروی به سوی  انباشت سفره های زیرزمینی

بالا می روی

                                                                     الهام ملک پور

el

 

+ نوشته شده در  هشتم خرداد 1385ساعت   توسط استیلا  |