تبليغاتX
استیلا

استیلا

گفتگوی شعری

 

یادداشتی بر جهان شعری سوده ی نگین تاج

"از ترس حركات ناخودآگاه م"

"به هر كس توان چشيدن داشته باشد"

 

¥

يك)

"در فاصله ي نزديك راه مي روند"

چرا كه در فاصله نزديك است. نزديك. امري كه شعر بر آن صحه مي گذارد و آن را به تزلزل وا مي دارد. بله آن را به تزلزل وا مي دارد. (در جايي در خُور بايد به آن پرداخته شود و به اين مسئله حتمن بازگردم.) راه مي روند؛ حركت مي كنند؛ دست مي دهند؛ زخم مي زنند؛ و هستند البته. نه به مانند يك سو‍ژه ي منفرد تميز و آزمايشگاهي و نه به مانند يك ريزش لحظه اي. نه. آن ها وجود دارند با هر نفس با هر تجربه ي متكثر با هر زخم كه تجربه مي شود با هر پيروزي كه بازيافت مي شود موجوديت آن ها قابل گزشت نيست. و اين تكه اي است كه شاعر ارائه مي دهد ولي همه ي آن چه كه هست، همين تكه نيست كه ما مي بينيم. و درست به همين خاطر است كه به رغم نزديكي شاعر با هر پديده، او در تلاش است فاصله ي خود را با هر كدام از آن ها حفظ كند. او تلاش مي كند. تلاشي كه براي آن انرژي قابل توجهي صرف مي شود.

اين حفاظت و اين فاصله گذاري براي چيست؟

او آسيب مي بيند؟

شعر روايت خسران است؟

شاعر اين سطرها لزومن كلمه پرداز نيست؟

 

من از خواندن اين شعرها لبريز مي شوم و اندوهگين

 

دو)

"يك كاري ست كه نجيب تر هم مي شود"

اراده ي هر چينش و احاطه بر هر رفتار زباني و دلالي از سوي شاعر، دال بر احاطه ي اين فرد به موقعيت آفرينش است. نه اين كه او اين فضا و اين حيات را برمي سازد البته چونين هم مي توان تلقي كرد ولي پيش از اين و بيش از اين هم، اتفاق مي افتد. رويداد در سطح شناخت، در سطح معنا سازي و وسواس در بازتعريف هر رابطه ي كلامي باز آفريني هر سازمان مفهومي كمك و اصرار به فرو روي هر واژه در خواستگاه شخصي شاعرانگي ِشاعر كه البته اين توان در جاهايي خود را بروز مي دهد كه سوده ي نگين تاج توان اين را دارد تا سلسه ي شخصي خود را با ديگري به شراكت بگذارد با انتقال حس لذت و ايجاد توفيق در شهود و دريافت مفهومي خواه در ساحت زباني و خواه در ساحت پيشا زباني اثر. شاعري كه اسطوره هاي خود را مي سازد. و كار تجربي در ساحت هاي مختلف و نه لزومن در فرم در اثر اين فرد قابل پي گيري است. تجربه ي اين فرد در رويارويي با هر چيدمان به مثابه شعر اتفاق مي افتد. هر چيدمان كه به طور عام داراي بافت زباني است.

 

سه)

"رنگ ها را تشخيص مي دهم"

شبيه همان شيهه ها و نقطه هاي زرد و . . . . . متاسفانه قصد من در اين يادداشت ايراد سخن از زيبايي هاي بلاغي و رفتارهاي شعري در اين اثر نيست هرچند اين كار من را مدام به وسوسه مي اندازد تا آن چونان كنم كه پيش مي برد ولي باشد براي بعد. من مي خواهم به رويكرد ذهني شاعر كمي توجه كنم. شاعري كه مانند جيوه سنگين و آهسته و رونده است. شعوري كه مي سازد و ويران مي كند و لبخند مي زند. تفكري با توان دايناميك بالا ولي فرو رونده و بسيار چگال. شايد مختصات زماني لازم را دوست ندارد. او حق دارد. در آينده زمان آن فرا مي رسد تا در باره ي حقوق اين شاعر كمي صحبت داشته باشيم.

ادعاي آفرينش در شعرهاي اين شاعر فرياد مي شود. در كنار ناتواني اي كه آن را اظهار مي كند و در كنار دانشي كه اين راوي از توان خود به نمايش مي گذارد:

«تمام اين ها تكه هاي جمجمه ها براي فروش روي هم ريخته ام»

يا

«روزهايي هست كه نعش چند اسب را به گردن گرفته ام»

يا

«دنياي يك اژدها سريعن تسخير مي شود»

يا

«نجاتشان داده ام»

و مثال هاي فراواني از اين دست.

حس هاي گوناگون مثل هر تن زنده ي ديگري كه آن ها را در كنار هم در حال جنگ و ابراز خود مجتمع مي كند و هر زمان گونه اي از اين تمايلات و خصيصه ها خود را نمايان مي كنند و در پرتاب هاي شعري به ما هديه مي شوند. ما كه كار را مي خوانيم و به رغم اين رفت و آمدها و اين خودنمايي هاي هر ويژه گي و هر كنش، ما با وجودي توان مند و البته خسته كه اين شعر از خود به نمايش مي گذارد آشنا مي شويم و اين همه دال بر اين مدعا نيست كه اين اثر از جانب من يا هر كس ديگري كه به قوت اين زيست اهميت مي دهد و نه حتا باور دارد؛ بري از ايراد و نقص است. چونين نيست. و اين همه كه ذكر آن رفت تنها و تنها كوشش من براي دريافت شناخت از شاعر و جهان شعري اي است كه آن را دنبال مي كنم و به اين روند كار به رغم تاييد مشكلات و ضعف هايش اميد دارم و به همين دليل است كه در پي واكاوي اين اثر در اين جا برنيامده ام.

 

چهار)

"دهن م را بسته ام با يك كش"

ولي با همه ي اين ها دوست دارم در اين جا به يك مسئله اشاره كنم تنها به اين دليل كه اين مسئله همان قدر كه وابسته به لايه ي فيزیكي شعر است همان مقدار هم به كنش شاعرانه و البته درك شاعر از سوژه هايش بستگي دارد. به طور اخص و در شكل پررنگ و بارز آن در اين زيست شاعر – شعر.

به وفور و به دفعات ديده ام كه اين زيست مادام كه بر دلالت حوزه ي خود استوار است (با ذكر به جاي اين نكته كه ذكر دلالت، م‍ؤيد قانون مندي آن طور كه در جهان خارج از اين زيست مشاهده مي شود نيست) من را به چشم انداز خود فرا مي خواند و من با بافت و انرژي شگفتي كه از اين كار انتظار مي رود رو به رو هستم ولي آن گاه كه حتا از لحاظ زبان يا حوزه ي زيبايي شناختي كار دچار افول و تزلزل مي شود مي توان ديد كه آن جاست كه اين زيست تپنده و سخت، خود دچار بحران دروني و استنتاج خلقي مي گردد.

و اين ها همه دليل بر زنده بودن و پويا بودن اين محيط شعري ست باز هم با ذكر مجدد و ضروري اين نكته كه من به كفايت آن در اين سطح راي نمي دهم اگرچه در اين سطح هم اين زيست داراي ويژگي هاي بارز است ولي من هنوز هم چشم به بالندگي آن دارم.

ذهن م را بسته ام با يك كش

چرا من اين سطر را اين گونه مي بينم؟

چرا نظام شعري اين شاعر دال بر اين مدعاست و براي آن سخت كوشي مي كند؟

همه ي اين ها، همه ي آن چيزي ست كه سوده ي نگين تاج مي تواند روي صحنه بياورد؟

ذهن ش را با يك كش بسته است. باور كنيد. دهن را نمي دانم. او زيرك تر از اين حرف هاست كه دهان را با كش ببندد. شما باور مي كنيد؟ من ولي باور نمي كنم. او اين را مي داند؟ و درست جواب اين پرسش به من زاويه ي ديدي خواهد داد تا به كاشت بذرهايي بيانديشم. بتوانم زمين را شخم بزنم. ذهن شاعري كه با كش بسته شده است. خود او اين كار را كرده است. چرا؟ آن زمان كه اين مسئله در زيست فكري سوده به انجام برسد پاره اي از مباحث مورد بحث دگرگون مي شود. مثلن روايت كه اگر چه جاهايي عالي عمل مي كند ولي من معتقدم اين روايت اين نوع بيان و اين سطرپردازي در اين شاعر بومي نيست. خوب است ولي آن چيزي نيست كه سوده مي تواند بروز دهد. از ميان اين همه حصار من مي توانم رگه هاي بياني توانمند اين شاعر را باز يابم. شما هم توانسته ايد بي شك. اين كش براي چيست؟

من جواب اين سوال را مي دانم؟

مي توانم آن را با تو در ميان بگذارم؟

شايد زماني برسد كه اين كار را بكنم.

آن زمان كه اولين نمود پررنگ سطربندي كولي وار سوده را به چشم در كارش ببينم حتمن و حتمن دوست دارم سطرهايي وحشي در اين باره بنويسم

 

پنج)

"- سرما مي خوري بيا تو    با توام      من با توام   من با تو"

آن چه كه براي من در مرتبه ي نخست اهميت است در رويارويي با اين جهان شعري، آفرينش دروني هر اسطوره است در اتمسفر همين شعر. آفرينش حوزه ي دلالي مختص همين جهان شعري ست كه شاعر توان خود را در اين امر هم اگر نه هنوز به كمال ولي در راه كمال زيست خود، نمايان كرده است.

چيزهايي بِالذات است و چيزهايي بِالعرض. با شعرهايي رويارو بوده ايم كه دنيايي را از آن خود مي كنند يا دنيايي را بازنمايي مي كنند و يا اسطوره هايي را به ياري مي گيرند. هر زمان اسطوره هاي خود را مي طلبد به لزوم وارستگي از فلسفه و زبان و البته زايش اين اسطوره ها از آميزش اين دو. مرزي كه من مي بينم اسطوره اي متخلخل است كه مي توانيم در حفره هايش هر چه مي خواهيم بگذاريم اين شايد دليلي بر شكوه و جاذبه ي هر اسطوره است. دروني شدن، خودي شدن، و ملحق شدن بدان. هر كس مي تواند شريك شود. نقاب خود را بگذارد. و . . . سوده ي نگين تاج از اين فراتر مي رود. او اساطيري فكر مي كند. هر كهن الگو را از فرم مي اندازد و از حيثيت ساقط مي كند و آن را هجو مي كند بهتر است بگويم كه در جاهايي تحقير مي كند و بعد . . . ذهنيتي كه قابليت طرح و بست مفاهيم را دارد و مي تواند هر چيز را در سطحي از سطح انديشگاني واكاوي كند كه آن سطح لزومن آن معاني را برنمي تابد ولي او از عهده اش برمي آيد. در سطحي كه سوده به كفش فكر مي كند و به هر چيز ديگر نه به لزوم ايجاد مابه ازا در همان فرمول هاي فكري مسبوق بر اين او از ساده ترين سطح به شايسته ترين تحليل مي رسد با ذكر اين نكته كه سادگي در اين جا به معناي سهل بودن نيست. به طور مثال يك رياضي دان از يك فرمول ابتدايي، بناي يك تئوري عظيم منطقي را ايجاد مي كند ولي يك رياضي فهم به درك آن چه ساخته و پرداخته شده است بسنده مي كند و البته هر دو ارزش مند خواهد بود و اميد كه چونين باشد.

 

شش)

"تمساح پير هنوز روي شانه ي من حرف مي زند"

تصويرسازي ذهني موضوعي است كه من تلاش كردم به رغم دانش محدودم و به رغم نبودن اطلاعات لازم در اين حوزه در زبان فارسي و علاوه بر آن نوپا بودن اين تحقيقات در روانشناسي به آن بپردازم. چرا كه اين توانايي و يا بهتر است بگوييم اين مكانيسم دريافت بسته به كيفيت فعاليت ش و نيز بسته به ميزان بهره گيري از آن حوزه هاي پرداختي متفاوت و متمايزي را ايجاد مي كند؛ چه به لحاظ كيفي و چه به لحاظ كمي و چه به ديگر لحاظ.

توجه به اين مسئله و مسائل جانبي منتج به آن، چاله هاي زيادي را پر مي كند.

ولي من قبل از توضيح و تشريح اين مبحث تنها به اين قابليت در سوده اشاره مي كنم كه او از انواع تصوير سازي ذهني بهره مي برد چه تصويرسازي بصري چه تصويرسازي شنوايي و چه حتا و حتا بويايي و البته دچار ترديد هستم كه به همين نسبت توانايي تصويرسازي حركتي او هم بدين ميزان درخور باشد. البته نكته ي قابل ذكر اين نيست كه او در اين ساحت توانا ست بلكه نقطه ي قدرت در امتزاج و آميختن و فرآوري همه ي اين هاست. و البته مايل ام در مورد اين رابطه با كيفيت تحليلي زبان مند او هم صحبت كنم ولي از آن جا كه به دلايلي از جمله حقوق مولف نمي توانم به شرح و بسط اين تئوري بپردازم پس اين شماره را تنها با ذكر همين اشاره به پايان مي برم.

 

هفت)

"تو خيلي بدي      بالكن آبي رو به آفتاب        تو خيلي بدي"

قصد من اين بود تا از «ميهو» شمشيرش را امانت بگيرم. خشونت را رها كنم. و به آن چه بپردازم كه سوده ي نگين تاج مطمئنن بيشتر مي پسندد. اسب هايي را بياورم. و سوراخ ها را تصرف كنم. شمشير به كار مي آيد. شمشير دلاور محبوب كه همه جا را زير نظر دارد. كاراكتر زيبا و محبوب من در Sin City دوست داشتم از آن چه اين شعر را به سمت فضاهاي فانتزي سوق مي دهد و جان اثر را مي گيرد حرف بزنم. از سطربندي هاي سوده و از چرايي آن. از موتيف هاي به هم تنيده و رابطه ي ايجابي بين آن ها. از رگه هاي رومانتيك ِزشت، توي اين كار و البته شايد جاي كبودي همان كش باشند كه ذهن را بسته است. از بي ادعايي شعر در ساحت تفكري صحبت كنم و البته از حرف هايي كه اين شعر از آن ها لبريز است. فلسفه ي خودي نه ظاهر متظاهر شخص شاعر فيلسوف. او فكر مي كند فكر مي كند و فكر او بازتاب پيدا مي كند ولي اين قدر دروني ست كه بيرون نمي زند به جز آن جاها كه ذهن خسته مي شود و مي زند به راه پرداخت نوستالژيك و روايت ها و تصويرهاي مبالغه آميز رومانتيك.

اين جا چيزهاي زيادي وجود دارد كه به آن ها بچسبم و حرف ببافم باشد براي بعد چرا كه اين متن تنها و تنها ورودي است به دوره اي نوشتن براي اين فضاي شعري. كما اين كه همگان ناظر به اين واقعيت هستند كه الهام ملك پور نقاد نيست و نقد هم نمي نويسد و كاري هم به اين حرف ها ندارد. ولي همين الهام ملك پور كودكي است كه شگفتي را مي پرستد و از آن هر روز و هر روز مسرور مي شود و گاهي وسوسه نمي گذارد تا او از اين كارها نكند با وجود آگاهي به اين امر كه اين كارها كه كار نمي شود.

برو يك بار ديگر از هر سطري شروع كن و نگاه كن به صخره ها اين همه هفت كه از دنيا كم مي شود و يكي از آن ها هم كه مال تو نيست.

و فرو مي روم در تخيل جيوه. فكر خوبي ست دوستان. اين جيوه از آن حرف هاست وقتي روي شيشه اي مي لغزد.

شما به چه فكر مي كنيد؟

شما تا كجا ادامه مي دهيد؟

شروع مي كنم به خواندن شعر

 

زمستان 1386

الهام ملک پور

el

 

 

+ نوشته شده در  دوم دی 1386ساعت   توسط استیلا  |