چقدر سرت درد گرفته روي دوش زمين
از تا بغل «رژ بنفش.»
آيا از چاقويي كه دست روي زمين را مي زد
در باز مي كند
سنگ ها دست ها بلند
به هوا داشتم
روي در تاريكي بلند
كار مي كرد
در چين
باز نمي شد نگاه دست هاي بلند
امير قاضي پور
۸۵/۱/۲ ۰
در اجتماع حکومت های توتالیتر
سطرها معنی را راه می برند؛ راه می افتند و چیزی را پنهان می کنند؛ "از تا بغل «رژ بنفش.»" قرار است چه کنیم و این سطر ابهام معنا باختگی را می پراکند. معنا سلطه گر است اگر چه کمی دیریاب؛ و شاید همین سلطه ی خوانش مولف است که مرا به عقب می خواند؛ «رژ بنفش.» فضا اگرچه فرافکنی هایی دارد ما را در یک دایره ی معنایی که بازنمود واقعیت و تصویری بیرونی است گرفتار می کند.
صداها به گوش می رسد و چگونه می شود شعر را بومی کرد در گستره ی ذهن خوانش کننده؟ آیا باید بومی کرد؟ باید خواند؟ باید رهانید؟ آیا من . . . ؟ «رژ بنفش.»
الهام ملک پور