تبليغاتX
استیلا - پرسه در حوالي يك انسان و يادداشتي با تمركز بر شعر metophor 10

استیلا

گفتگوی شعری

 

به طرز هولناكي انساني است

پرسه در حوالي يك انسان و يادداشتي با تمركز بر شعر metophor 10

احسان عزتي شاعر

 

¥

او انساني است. نبض هايش را در نقاطي از هر تپيدن احساس مي كنم. صداهايي كه مي شنوم. خواب هايي كه بايد ديد. بايد ديد. روي عرشه ماهي ها مانده اند. هنوز با هر كه مي رود؛ بايد بياد. بخوابد روي تخت ش. خواب ببيند. راه راه چهارخانه ي قهوه اي. دور دست تر از هر لامپي كه تكان ش مي دهد. بايد شعبده ها را به سُخره گرفت. نبايد شعبده ها را به سُخره گرفت. بره هايي براي مكيدن پستان شهر به رديف بع بع مي كنند. شب كه مي شود. شب از دروازه عبور مي كند. چرا از در عقب مي رود تو اين شاعر؟ و اصرار دارد كه به من نشان دهد كه "نه من دارم از جلوي شما عبور مي كنم خيلي هم كارم كار است". همان كار عبور از جلوي من ولي او شيشه ي مربا را شكسته است. نبايد دست ش را بريده باشد ولي او چيزي را شكسته است. و مي رود تو بدون اين كه متوجه چيزي بشويم. چرا؟ «به اتاق سفيد مي روم» تمنايي مادرانه در ميان است. اين ابر مي تواند روي سطح اتوبان پخش شود. اين ابر احساس مي كند دوست بوده است. دوست بوده است. لبخند مي زند و خيال ش را راحت مي كنيم «و اشك هاي سفيد مي ريزم» اژدهايي در روزي از روزهاي بهاري روي برگي نشست و خواست تا قطره هاي شبنم را بليسد. من به وظيفه ي خود عمل كردم. بايد حفره را سوراخ كنم. از ميان هر پل بگذرم. و اشك هاي سفيد مي ريزيم و مورچه ها، آه مورچه ها روي لباس سفيدش خانه هاي كهربايي مي كشند. توي اتاق سفيدش به سقف نگاه مي كنند. شايد با خود مي گويند: آه اي سقف! اي سقف عزيز! تا بخشوده شوي دوباره در تو حلول مي كنم. در را باز مي گذارم و باز هم در را باز مي گذارم. تشبيه مي شوي. من مي كشانم ت. احساس پارگي در تمام هيكل بودا، در تمام شهر بنارس، در تمام شيب جاده. يك حس بود كه مي توانست به حقيقت، بوده باشد. حقيقت بوده باشد. حقيقت. آه اي سقف! اي سقف عزيز! اين روزها پايين مي آيند. سگ ها را نمي دانم. خواب هاي روشني بلد است. خواب هايي در اتاق سفيد. و خواب هايي را بلد است. چرا كه هر زمان و هر زمان دارد به در و ديوار مي زند؛ به آسمان و به زمين، تا چيزي نبارد. سقف! اي سقف! اي سقف! دوست مي شوي. و پيش مي روي. در هر صورت، تو در هر گردي صابون، در سوزش، و شراب. سقف عزيز! مي خورم شب را. پوزه مي مالم به خاك. از صداها از هر لب در مكان آشاميدن.

 

 

 

بايد به سليقه و بينايي احسان عزتي اعتماد كرد. هر زمان با كارهاي اين شاعر مواجه مي شوم و هر زمان منتظر مي مانم تا خبر برساند از گذاشتن كار جديد؛ مي آيم و در پي چيزي هستم كه انتظار وقوع ش را مي كشم. نمي دانم اين انتظار به واقع مي پوندد يا نه. ولي اين را مي دانم كه انتظار من از احسان عزتي هماني است كه مي توان و بايد از او انتظار داشت. بافت فكري احسان و بروز تحليل و بروز حسي اين بافت و نسج حسي و عاطفي آن در سطرهايي كه خواهان فرو خوردن خود هستند به چشم آشنا است. اين آشنايي بدان سبب نيست كه هر جايي است. نه لزومن. اين انگاره ي آشنا بطني تپنده است كه مي شود با كنار زدن بافت ها و غشاي موضعي به آن رسيد. و مگر يك شاعر بالقوه چه مي خواهد؟ و اين شاعر بالقوه چه بايد درپيش گيرد؟

 

به گمان من در شعبه هايي از بازنمايي فكري اين فرد، همان را درپيش گرفته است كه از درون او مي توان انتظار داشت ولي سوال هايي در ذهن من وجود دارد و من سعي مي كنم با پي گيري و خواندن اين متن شاعر – شعر چيزهايي بيابم. اين متن براي من آشنا و غريبه است. همان دوستاني كه احسان حس مي كند كه داشته است. همان هايي كه با آن ها مي رود و پايين مي افتد. زنجيره ي تسلسل چيدماني، چيزهايي را ساقط مي كند و چيزهايي را به رخ مي كشد و همه ي اين چيزها لزومن نه آن هايي هستند كه در اين سلسله برجاي مي مانند و نه لزومن آن هايي هستند كه احسان حرفي براي گفتن از آن ها دارد. اين اختفا براي چيست؟ پرده پوشي است؟ و يا پرده داري؟ چيزي بايد حفظ شود؟ و يا چيزي بايد بيرون نريزد؟ من اشتباه مي كنم؟ راه به جايي نمي برد اين حس ِحس ِ . . . . بگذاريد اسم بگذاريم. من مايل نيستم از كلامات دم دستي ِدست مالي شده استفاده كنم آن هم براي همان حس غريب همان كه حتا با ديدن تكه اي از اين متن هم، همان تكه ي شاعر به آن متوجه مي شوم. حس غريبي كه دست به مراقبت مي زند. مراقبت از چه؟ مراقبت براي چه؟ بايد مهم بوده باشد. چرا كه احسان با بردباري به اين كار ادامه مي دهد و من مي توانم اطمينان خاطر و كمي هم شعف را در اين اتمسفر نفس بكشم. چشم ها نمي خواهند خيره شوند. مي گذرند تا مطمئن شوند همان هايي را مي بينند كه انتظار مي رود. همان هايي را مي بينند كه انتظار مي رود؟ آن زمان است كه دوست دارم با اين قاعده ها دست به بازي بزنم و درست در همان زمان است كه سقف هاي سفيد ارتفاع را مي پوشانند. چرا؟

لازم نيست به جواب برسيم. تنها لازم است تا اين آرزو را داشته باشيم تا اين شاعر، احسان عزتي شاعر، به بالندگي و اكتفا برسد. مي دانم كه مي رسد. اگر و تنها اگر.

 

دست هايش را لمس مي كند. از بودن آن ها حس عجيبي به او دست مي دهد. همان حس كه قرار بود برايش اسم بگذاريم. همان حس كه اسم ش مي تواند «قهوه ي بادام زميني» باشد. از دست ها مطمئن مي شود. مي رود و دست هايش را با آب ولرم مي شويد. شعر بايد نوشت. شعر بايد نوشت مرد جوان. بيا و بگو كه مربا شيرین است. بيا و بگو كه تو به تنهايي اين را كشف كرده اي. حرف هايت را بزن. توان تو ستودني است اگر كه رخنه كند. سقف سفيد. بگو كه مورچه ها از كجا مي آيند.

 

الهام ملك پور

el

يك شنبه  2 دي ماه 1386

 

 

 

+ نوشته شده در  یازدهم دی 1386ساعت   توسط استیلا  |