یک جور هایی
منظره ی چشم هایم
بر پیغام و ماهی ی دودی
تنظیم است
دائم
نشسته بر شلغم و انتظار گودال دارد از چنار و لباسشوری و نان های بلوط
چون یبوست می بارد بر استخر و مغز میوه های بلوط
که دائم
می مالد بر آسمان
صفحه ی سفید گاهی های کف
به سرعت یواش را صدا می زنند
چون
بر آسمان هواشناسی غرق می شود
موهای خیس ای داد بیدادت را
در هسته های عاشقانه ی مقاومت مطنطنانه بر ضد یگان نیرو های مبارزه علیه
دست در جیب گذاشتن در ملا ء عام
داو طلب اعلام کردم
اشک
پیشانی بسته بر تمبر و آگاهی
ای فتیله های سیخ در سر!
با آتش نامه های اداری اشک در جیب می رود
اشک می رود در نام
دائم
ایستاده بر قیام
با کفش های سفید محزون تر از دائم
کفش های خیلی کفش
کفش های شناور در استوار
و این مقاومت از ابروست بر پل های زیر کفش و تیغ جوانه می زند زانو در جمع
در علم کف
استفاده از معلوم رو به بالا
همه معلوم آدم ها
چند چیز جا مانده آن پایین
چند چیز آویزان
می مانم در جلا
در جلا و در تاکید
چند چیز آویزان از پاییز
در مراقبت و سنگ های بی گفتگو
چسب بی دلیل را یواش صدا می زنند بر پرده
رفتار لای پرده مجبورم می کند
پشت دشت را
صفحه بندی بکنم تا زا نو .
سهند عادم عارف
در مراقبت
دیده بودم شعری را از سهند آدم عارف
¥
رفتار پشت پرده رفتار لای پرده رفتار انسان که می شوم به دوام خودم فکر می کنم گاهی می توانم شماره ها را به خاطر آورم صابون روی پوست م سنگ ها در میان هر گفت و گوی بعد از بعد از چه؟ چه می تواند باشد این نشانی عقیم؟
یواش صداها توی پرده بر پرده دری گذاشتیم رد شود نماند کفش های بی گفت و گو کفش هایی کاملن کفش کاملن سفید روی پرده های سازهای زهی باران مگر می بارید مگر می بارید ابر تن م؟ یواش صدا می زنند بر پرده یواش مثل رنگی که فهمیدم قصه ی دعا و رعایت شیطان قصه بود گمان می کنم در مکان هایی از این دست نا تمام
آویزان؟
موهایم غم ها را زیاد می پیچانند به پاهایم هی راه هی راه هی می روند بیرون به جاده می زنند و پرده دری دارد که باز می ماند آخرش
بی دلیل بی گفت و گو چیزی در حرکت است سهتد چیزی می رود میخ می شود من یک عکس دارم من یک عکس زیبا زینت روزهای مبادا روزهایی که نیاید اصلن دیگر بس است رگ های این بانو دیگر بس است شیارهای دور لب
سهند! تو از درخت های بلوط چه می دانی؟
تو از میزهای بلوط چه می دانی؟
یک سنجاب در هر گوشه ای میخ می کوبد میخ می کوبد و من یک عکس دارم چین های صورتی که آویزان از پاییز مگر می توانم ببینم مگر از کدام طرف می چکد.
زیاد حرف زدم زیاد ولی این شعر شعر زیادی بود سهند این شعر شعر ضیافت بود برای من بعد از پا بعد از جوراب ها بعد از جنین یخی
نان خامه ی سرد نان نان بلوط
آن زمان که فکر می کردم سهند بیشتر از این هاست به خودم می خندیدم ولی حالا که فکر می کنم سهند بیشتر از این هاست به خودم فکر می کنم
یک زالو خون می خورد ولی نه برای همیشه یک زالو مک می زند ولی نه همیشه لیز می خورد و پوست ژله ای ش پوست م را شیار می دهد خون را که خورد زالو می میرد
سهند! زالو می میرد
کاش ما هم می مردیم
کاش می شد دوست من
دارم فکر می کنم به این که چه چیز برای من در یک فرد به نام سهند آدم عارف قابل پی گیری ست دارم فکر می کنم وقتی سهند در پراکندگی یک ذهن ناگهان می ایستد به ساعت ش نگاه می کند و لبخند می زند و ادامه می دهد ادامه می دهد میخ را می کارد سهند آن میخ را کاشته است پس من به شاعر فکر می کنم به روح چگال ش فکر می کنم به بادهای موسمی فکر می کنم بله من به سهند شاعر فکر می کنم چون شاعر است نمی گویم به اندازه ی کافی ولی سهند شاعر است بخوانید این شاعر را من خواندم و پشیمان نیستم من خواندم و میخ هایی به دیوار من کوبیده شد من خواندم و این کار این کار . . . . . . سهند آب های جهان همه در اطراف دوست من چرا من می خواهم اشک بریزم؟ ندارم نمی توانم کاملن کفش ایستاده تا بالا آب بیاورید لطفن
یک جورهایی منظره ی چشم هایم
سهند! به آن ها فکر می کنی؟ سخت است. سخت. وقتی هر قدم آغوشی ست که مکیده می شود می بارد توی چاله های پهن می افتد کنار . . . . . وقتی ظزف شکر می افتد سرم را برمی گردانم ظرف شکر می افتد و من به موهای زرد زرد نگاه می کنم چند پله لازم است؟ چند تای شان؟ چند تا پله؟ بگو
می توانم کلمه هایی را تکرار کنم. تکرار کنم و سهند مگر چند رودخانه؟ مگر چند پل؟ چند بار گذشتن از این راه؟ کاش می مردیم. می شود؟ آیا؟ ساعت چند است؟
کلمه هایی را تکرار می کنم. شاعر می ریزد توی بشقاب شاعر دهان باز می کند شاعر شاعر شاعر شاعر می دهد فرو بیرون می آورد قوز می کند نه بلند می شود و می رود بیرون می رود و در باز می ماند
و انتظار گودال دارد از چنار
دوست م بود
15 بهمن ماه 1386
الهام ملک پور
