سه روایت از بسته های نامتعارف در جهان باستانی سامورایی
گفتاری با نارسیس نگین تاج
¥
روایت نخست:
دوست دارم درباره ی این کارها توی این وبلاگ بنویسم وقتی سطرهایی از این دست می خوانم:
« انگار نمی خواهد باشد»
یا این سطر:
« کوچه هایی ساختم»
یا:
« دافعه را تمرین می کنند!»
و این:
« فرودها را می خندانیم»
یا این:
« می چرخم / تو نچرخ / حک شمارش معکوس / بر میله های آویزان مغز»
فکر می کنم دیگر بس باشد. آوردن سطرهایی که خشونت زیستی ذهن نویسنده را به من نشان می دهند؛ با ذکر به جای این مطلب که خشونت در نزد من یکی از اصیل ترین و مورد اعتمادترین واکنش های رفتاری است. اما خشونت کلمه ی ناکارآمدی ست. بهتر است خودمان به تعریف جایگاه حس ِ . . . . حس ِ (مثلن X ) بپردازیم.
نارسیس با هر کلمه خشت می زند با این توضیح که این بدین معنی نیست که او کار را به طور حتم عالی انجام می دهد. نه. ابدن این طور نیست. من تنها و تنها سعی می کنم چیزی را بگویم که به نظر من خصوصیت بدوی و متمایز کار او می تواند باشد. خصایصی که به ما کمک می کنند هم چونان زیست زبانی متخلخل و سیال یک نفر را به پیش ببریم. آن یک نفر کسی ست که ما نقش او را بر عهده گرفته ایم. و فقط این نقش را برعهده گرفته ایم. چون به ما می آید. در تن مان اندازه می خورد و هر نویسنده آن را (آن وجود متخلخل را) با داده های بیرونی ِهمگن نشان می دهد (سعی می کند چونین کند).
X براده های فکری نارسیس را به خود جذب می کند. X لزومن اگر کنشی آهن ربایی داشته باشد؛ چیزی نیست مگر یک آهن ربای مغناطیسی. خصیصه ی یک آهن ربای مغناطیسی این است که اطمینان به امر حادث، بیشتر و البته پیشتر از انواع دیگر آهن ربا دچار نقصان است. من این شل کن-سفت کن را در این فضای شعری به چشم می بینم. این موضوع شاید در حال حاضر کار نارسیس را نخ نما کند ولی ولی ولی این فریبندگی این فریبندگی با جاذبه ی خشونت (تاکید بر خشونتی که مدام تهدید به نقصان می شود) معجون ازدها کش است. بی خیالی این دختر در پرت و پلا کردن واژه ها من را گیج می کرد ولی وقتی X را دیدم! نمی دانم شاید دچار حسی شبیه . . . . شبیه قرار گرفتن در موقعیت ِ . . . . موقعیت ِ . . . مثلن «جیم» شدم. من علاقه ی زیادی به بازنام گذاری دارم و البته بازآفرینی. این را بر من ببخشایید. موقعیت جیم را هم باید تبیین کنیم. چه کار سختی. سخت. درست در زمانی که درمی یابی X از کجا تامین انرژی می کند.
بگذارید به این جا برسیم که X برای هرگونه تلاشی و برای هرگونه بازنمایی فضایی ِاین چونینی ای که ذکر آن رفت به یک منبع انرژی عظیم و فعال (فعال) احتیاج دارد. این عملیات در رفت و بازگشت و این انرژی مغناطیسی متناوب (تناوب سیکل بازگشتی آشغالی احتیاج دارد که مثلن در نظر بگیرید مثل یک سیکل قاعدگی در یک ماه، بایستی یک منحنی سینوسی (مثلن و به طور کلی یک معادله تناوبی و تکرار شونده خواه منظم و خواه نامنظم) اگرچه می تواند به خیلی چیزها شبیه باشد که ما مثلن در ریخت های زبانی به وفور در اطراف می بنیم و حال مان به هم می خورد ولی همیشه می توان سره را از ناسره تمیز داد. همیشه که نه ولی متن هایی که خود را به موقعیت تکینه نزدیک و نزدیک می کنند خُب یک جورهایی توان تشکیل فضای کنش مند مغناطیس را دارند نه با هیاهو و نه لزومن بدون آن و نه با هر چیز یا بی هیچ چیز دیگری. حرف بر سر پرتاب باران های خوشه ای بود و منبع مورد استفاده ی X برای تغذیه. گمان می کنم که این بحث را بهتر است به موقعت دیگری موکول کنم اگر بتوان موقعیتی دیگر را متصور شد.
فقط یک حرف دیگر و بعد هم خقه خون می گیرم.
نارسیس! حوزه ی مغناطیسی ت را تا جایی که می توانی از حوزه ی مغناطیسی سایر Xها جدا کن. منابع تغذیه زیاد مهم نیست. مهم هست ولی زیاد نه. من دارم وقتی این ها را می نویسم هویج می خورم و تو هم که داری این ها را می خوانی داری هویج می خوری. می فهمی. این ها چه ربطی دارند به هم. این ها تعیین کننده نیست. این ها دغدغه نیست. لعنت به معلم ها و ناصحین. دارم شبیه یکی از اون ها می شوم. پس تا بعد که درباره ی الکتریسیته ی ساکن حرف بزنیم. بزنم . بزنی. . . . باید برم.
روایت دوم:
يك)
اين بار من هويج نمي خورم. تو هم هويج نمي خوري. زياد هم ضروري به نظر نمي رسد. چرا كه بدجوري مغناطيس (X) دست به كار شده و عجيب اين مغناطيس (X) عزيز به تو مياد. نمي دانم به من هم مياد يا نه؟ من را هم مثل تو برازنده مي كند يا نه؟ با تذكر اين نكته ي ضروري كه من از بوده ها صحبت مي كنم و نه لزومن از امر ماوقع.
«اليزابت تايلور» جلوي من نشسته و داره آخرين ديالوگ هاي «چه كسي از ويرجينيا وولف مي ترسد؟» رو مي گه. من هم البته جلوي او نشستم و دارم آب مي خورم با دست چپ م و دارم تلاش مي كنم چيزي رو كه ممكنه او رو ناراحت كنه پنهان كنم. به خاطر همين چشم هام رو مي بندم.
مي شنوم كه از من سوال مي كنه. الهام چرا به من نگفتي كه اينا همش يه فيلمه؟ مگه نديدي كه من رنج مي كشم؟ و من بايد بگم كه متاسف ام ليز. واقعن متاسف ام. ما چيزي رو حمل مي كنيم.
دو)
فلزها قوانين عجيب و درخشاني دارند. كه البته موزيك متال نتوانسته از عهده ی اون ها بربياد J. حالا تصور كن كه اون ها بيان و بخوان كه در كنار يه اهن ربا نحو بگيرند. مغناطيس (X) قابل تصور خواهد بود اگرچه قابل تدارك نيست. خوشحال ام كه نمي شود تدارك ش ديد وگرنه نمي دانم چه طور مي توانستم از فلز و مغناطيس (X) وجوبي هر براده لذت ببرم. وقتي مورچه ها در يك خط شروع به حركت مي كنند و با آن جثه ي قابل توجه چيزهايي را در يك خط فرو رونده با خود مي برند. وقتي من به اين سطح نگاه مي كنم.
سه)
«حمام هاي اجباري ناخن ها را جا مي گذارد»
«پر از دست هاست كه مي لولد»
«انتهاي معلق . . . . »
چه چيزي اين شعر را دچار رعشه مي كند؟ تكانه هايي كه نارسيس در مقابل آن ها از خود مقاومت و پايداري نشان مي دهد؟ ولي شايد گاهــي افاقه نمي كند درست در محل درزهايي كه باز مي ماند و اشتهايي كه سعي مي كند تجرد اين متن را ببلعد چه چيزي به فضاي انگاشته هاي نارسيس نزديك و نزديك مي شود؟ و مورچه ها سعي مي كنند هر چه سريع تر هر چه عميق تر چه چيز؟
چهار)
نمي خواهم بگویم چه چيز و نمي خواهم بگویم چه چيز. چراكه «گوركن سوهانش مي شكند» و زهر بودار و عقرب ها و . . . . ولي من هنوز مايل نيستم درنده باشم دوست دارم اين سرزمين را بشناسم با ماسه هاي براق با كلاه هاي يخي با امپراتوري نرده هايش با مصرف اكسيژن
مي خواهم بشناسم
و بدانم حتا و حتا در زماني كه شعر به حضوري و به غيابي تن در مي دهد چگونه است كه شمشير سامورايي «ناخن هاي مست را شفا مي دهد به گور»
چه گونه است كه بدين سان؟
پنج)
در ظرف ها فقط باران است كه مي بارد قديم و جديد و باستاني
شش)
نارسیس! حوزه ی مغناطیسی ت را تا جایی که می توانی از حوزه ی مغناطیسی سایر Xها جدا کن.
هفت)
مي خواهم در باره ي اتاقي صحبت كنم كه يك چراغ دارد و سعي مي شود ولتاژ مورد نياز اين چراغ از (X) تامين بشود و (X) هم منابع لازم را از جايي مي گيرد كه ما را مجبور به انجام فعاليت ذهني مي كند.
چرا اين چراغ بايد روشن باشد؟
چرا اين مسئله براي نويسنده ي اين شعرها حياطي است؟
اينرسي سكوت و استاتيك پراكنده ي عصيان؟
منتظر شعر بعدي نارسيس در اين جا مي مانم
روایت سوم:
بیایید همه با هم نفرین کنیم . . جهان به نفرین شکوه وارگی محتاج شده است . . و اگر احتیاج . . ما تنها و تنها چنگ می زنیم به دست ها و پاهای سر بریدگی . . کارها تمام می شود . . وقتی عمودی شوند دکمه ای سیاه اند برای خواندن . . برای خواندن . . برای خواندن . . تمام می شود . . قهوه ای های مجازی . . گویی همه چیز می خواهد همه کس را جوری پرت کند بیرون جوری که دیگر پیزی آن تو نماند . . وقت عمود بر پاهای سنجاقک . . حلقه ی سمت مخالف ت . . نارسیس من این جا یه رویارویی می بینم . . واسه م تازگی داره از این نوع برخورد با دیگری در کارهای تو . . حلقه ی سمت مخالف ت را به گوش م دار زدم . . نوع هم مي تواند بيان گر باشد . . بیان گر . . توانایی . . بررسی بالینی . . بازی کلاغ پر دایره ای است . . جز دست . . تروش های غیر مبدل . . تراوش غیر مبدل . . و خط های ارادی . خط های ارادی . . تو هم آن پرنده را می بینی که چیزی بر داشت از رو به رو و پرید؟ . . خط ها . . عجب! . . تو چی می بینی دختر؟ . . عجب اندام های دچاری . . دچار . . و از سر هر شاخه توت باید چید . . دچار باید بود . . بیا نفرین کنیم . . تو حکم می دهی به منظره . . دیدم شان توی مارپیچ های خمیازه . . می خواستند ماندنی شوند . . اثبات کردند چیزهایی از همین دست . . دست روی سر گذاشتن . . هی پرنده! . .
الهام ملک پور
el
