تبليغاتX
استیلا - يادداشتي بر (( دختر زيبا بود ...))

استیلا

گفتگوی شعری

دختر زیبا بود ، چشمان زیبا داشت ، خسته و دوخته شده به جایی نزدیک . دور دور و دورتر از آن جایی که ... من فکر می کنم یک سیاه چاله قلبم را مچاله کرده است ؛ دختر موهای زیبا داشت ، انگار موهایش تا  انتهای هرچه زمینه میخکوب بود موهایی شبیه مارهایی خالدار، مارهایی که بیشترشان زهر ندارند و تو می ترسی . دختر لبهایش به جایی متصل بود ، یک جایی در عَدن  و من احساس می کنم سیاه چاله ای کلمه ها را از من می دزدد، می بلعد و جوهر توان حرکت روی کاغذ را ندارد ، دارم مچاله می شوم و من عاشق سیاه چاله هایم شاید هم این متن را به استفن هاوکینگ هدیه کنم متنی که گرفتار یک سیاه چاله است و سرنوشتش به یک چیز مچاله شده پیوند خورده است . دخترک خسته بود شاید کسی از شرق اروپا ، من آن سرزمین ها را می پرستم ، رومانی، چک، نمی دانم زمین توی پوستش نمی گنجد من این متن را در ریشه ی کوه ها می نویسم ، آن جا که ماگما به هم می پیوندد و من امید دارم تو این متن را ببلعی، دخترک خسته بود با آن پوستِ زیبایش کشیده روی تمامِ سطح شب، شب های هزاره بعدی ، با بازوانِ عریان اش محو می شد ، انگشتی برای نوازش نداشت. من چشم های او را بستم ، چشم هایش را بستم، او در زمینه محو می شد و می بالید او.

او خسته بود ، خسته . من خسته ام و کِش می آیم او دستهایش با جاذبه زمین می رفت و این متن با ماگما از دهانه ی آتش فشان های اسکاتلند بیرون می ریزد.

او میل نوازش نداشت، کلامی برای گفتن لازم نیست و حتی اشکی برای تمام جهان نمانده است . من دستهایم را دراز می کنم ولی کسی عکس او را دزدیده است ، او حق نداشت؛ او هیچ وقت حق نداشته است.

من دلبستگی های کوچکم را می خواهم ، من از بلندیها به زیر می آیم.

او حق نداشت، من منزه نیستم و به تمامِ پاکی ها فحش می دهم ، دخترک خسته است و دستش هیچ نمی خواهد ، دست او استطاعت گرفتن یک واژه را هم ندارد.

دخترک خسته است ، با کفش های میکائیلی و جامه ی حِبری رنگ؛

 وَ یَسجُدُ ساجِدانِ مَعَ الکُفرِ.

< الهام ملک پور >

 

 

                                       نام واقعي


در زبان تضاد از " اصطلاحات " استفاده مي شود. زبان در نوعي نوشته مي شود كه نمي تواند مدعي هيچ گونه ضمانتي باشد. آنچه نوشته ي غلط را از ميان مي برد، به سوي هر نوع خود مختاري گام بر مي دارد.
" دخل و تصرف كرن " در هر جايي مي تواند امكان يابد. در (( دختر زيبا بود ...)) قطعه اي كه از متن بيرون مي زند، مقصودش را بر " ضد ايدئولوژي " بنا مي نهد. از بافته ي خود، هي سرازير مي شود.مطالبه كردن هر سطر امكاني ست كه در سطرهاي ديگر به سرزمين ها و نقاط ديگر مي رود. دخالت دادن اموري كه واقع مي شود. از لمس كردن، پيوند خوردن و شكل اندام بدن و ...
چه شناختي كه شعر از آشكار شدن به دست مي دهد.
(( من اين متن را در ريشه كوهها مي نويسم )) اين زبان در ارتباطي برقرار مي شود كه در محتواي خود ديالكتيكي ست كه از سياليت ابزارهاي موجود در كار خبر مي دهد.
" ابلاغ چند كلمه اي " كه با زنده كردن خاطرات، واژگوني حقيقت جعل شده را نويد مي دهد. اسمش را " نام واقعي " مي گذارم.
(( دست او استطاعت گرفتن یک واژه را هم ندارد))
تو جملگي بر اين دال گواهي نمي دهي ( ؟ )
تنها يك نكته ديگر از سياليت موجود سطرهايش مي گويم.
" الهام " تجديد ساختار " دختر " را به سوي جهاني يكدست شده از دست نمي دهد.
ايدئولوژي در سمت ديگر است. ما جهان جدا شده خودمان را داريم.


 
امیر قاضی پور

 

+ نوشته شده در  ششم فروردین 1385ساعت   توسط استیلا  |